
|
زندگي كردن هنگامي سخت ميشود كه درك ميكني كه هيچ قردي نيست كه در زير آسمان دوستدار تو باشد. هنگاميكه دريابي كه ميان موجوداتي زندگي ميكني كه خود را در ميان ايشان نمي بيني. واقعا درون زنداني هستي كه از اندوه استخوانهايت به يكديگر فشرده ميشوند و صداي آه و ناله ات را با خنده و تمسخر جواب ميدهند. ايشان آدميان اين دنيايند. نااميدي در اين هنگام به اوج خود مي رسد. در اين زندان خواهم ماند تا هنگاميكه خداوندم مرا با خود ببرد تا از چنگال آدمياني كه پيرامون من هستند خلاصي دهد. ((من درد در رگانم- حسرت در استخوانم و چيزي نظير آتش در جانم پيچيد. تمامي وجود مرا گويي آتش فرا گرفت. در اندوه ناتواني خود ساغري زدم و قطره اي به تفتگي خورشيد از دو چشمم فرو ريخت. كاش من ميتوانستم خون قطره قطره رگانم را بگريم تا باورم كنند.)) احمد شاملو ديگر چيزي نخواهم نگاشت. زيرا آخرين نسل انسان مي ميرد در اندوه تنهايي. در اندوه تنهايي جان مي سپارد و زندانش آكنده از انسانهاي دل مرده اي است كه گمان ميدارند انسان اند.زندانم انبوه است از خاطرات تلخ و شيرين. اما بايد رفت. درنگ جايز نيست.هر لحظه زندگي در اين زندان وحشت زا همانند سمي جانم به زير مي كشد.
خداوندا. روح خود را بدست تو مي سپارم. تمام شد
[لینک ثابت] نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط مجيد بیگانه ای در شهرم میخوانم سرود غربت را در خانه ها گرد و غباری است بیهوده سرود تلخ زندگیم بیدار می سازد روح مرگ را درون سینه ام در این بیدادگاه سرودم آواز تلخ زندگی است کاش سرود دلمردگی ام آغازی عاشقانه داشت کلامی عاشقانه اما اندوهم جانکاه است (و این سم زندگی جانم به زیر می کشد) طبیعت بی رنگ است در این پاییز جانفرسای سرد سرود مرگ را آسوده میخوانم در این آشفته شب در این شب جان خواهم سپرد به مهتابی که پنهان است پشت ابرهای آسمان دور میشوم از این شهر دور.بسیار دور ۳۰ آذر ۸۴
[لینک ثابت] نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط مجيد | پيرايشگر شب صدا ميكند [لینک ثابت] نوشته شده در جمعه 29 دی1385ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط مجيد | باز سکوت و مرگ سایه گسترانیده باز مرگ تن را به به گور می برد در رختخواب و اندوه من همچنان برجاست همچو خاطره ای کوچک آخرین نسل انسان می خزد با دردهایش روی زمین می بوید زمینی را که مار آدمکان نابودش ساختند هوای وطنم را دارم زخمهای ماران روی بدنم می سوزد باید خفت-باید گریست-باید ماند سوالی است برای من و فرزندان قوم من به کدامین گنه می کشند روحم را حسی عجیب در من می جوشد حس رهایی در لحظه اندوه تنهایی باید رفت ماندنم در این دنیا گناهی است آرزوی مار آدمکان ماندن من است اما جهنم را خوب دریافتم بنام جهان دنیای ما خوب است پر ز فرشتگان و سنبل و ترانه های جاودانی آه-چه مهمل می بافد آخرین نسل انسان روی زمین باید رفت [لینک ثابت] نوشته شده در شنبه 6 آبان1385ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط مجيد | رها خواهم شد در اين باد در اين طوفان, در اين برگريزان در اين مرگ احساس که مي برد رگ هاي ستاره اي درخشان را در اين پسماندهايي که ميتوان از نورش دوباره خيزاند روح سرد مرگ را سرود خواهم خواند از بهر باد که مي طرواد در اين پاييز جانفرساي سرد در اين آشيان خانه مرگ که مي بارد تازيانه هاي باد را خواهم کوفت بر تن عصيانگر مرگ و غم برون خواهم شد از اين خاک [لینک ثابت] نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط مجيد | ابر دل من باراني است روح تن من افسرده تو دور از من در بهار من ماندم و دنياي خسته بخوان اي روشناي شب در تاريك روشن صبح بخوان اي فرياد خزان من در اين آشفته بازار مرگ راهي ديگر نيست تا بگشايم در سكوت شانه اي نيست تا بگويم از اندوه تنها تو ماندي همصداي فرياد تنها تو ماندي آشناي سكوت بي تو ماندم،بي تو رفتم در سكوت يافتم تورا خورشيد بي غروب تن عريانم را تن پوش باش روح خسته ام را همراه باش [لینک ثابت] نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط مجيد | هيّا معي من احواز هيّا معي من احواز من أفياءِ الأرزِ التيّاهِ العابق هللويا بكرَالاحواز منّْ هذهِ تقدمُ، من احواز من النخيل و الانهار ورأسها تدعمُ يمنى الإبنِ الربِّ الحيِّ الوهّابِ يـا بـَابَ السمـاءِ يـا أُمَّ الفِــدا يا عيــنَ الرجـــاءِ يا نُورَ الهُدى يا عذرا العذارى يا سوسن النقاء يا أمنا الحبيبة يا ملجأ الخطأة إننا نرجوك يا مريم العذراء ابقـي دائمــاً بقربنا يا عذرا العذارى يا أمنا البتول يا فيض الصفاء يا زهرة الحقول إننـا ندعــوك يـا مريــم البتــول اقبلـي منا الدعا إننا بين يديك رحمة بنا لا تتركينا يا مريم سلطانة الجبال والبحار وملكةاحوازناالحبيب الذي أوتيت مجده وشئت أن يكون لك رمزاً [لینک ثابت] نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط مجيد | آن فردي كه پشت سرت در حال پايكوبي است چشمانش محو شد در زيبايي بيكرانت دستانت را ميگيرد او يك رهگذر در يك جشن نيست تو را ميخواند پس قدر عشق ات را بدان در دستانش دستهاي تو گره ميخورد موهايت را مي بويد و فرياد شادي مي زند همگان او را به سخره ميگيرند او در گيسوي تو غرق است و اين فريادي است براي نجات او چشمان اشكبارش را بنگر [لینک ثابت] نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط مجيد |
شايد كه رفتنش دلم به آزردن آورد نواختن دستان نيكويش بر ويلني كهنه روحم به آشوب مي كشد هنوز در گوشم صدايش مي پيچد مهربان چشمان آبي اش نيكو موهاي رخشان اش آشنا صدايي كه رب النوعان در انجمن نتوانند كرد پيدا همچو آن نيكو روسري نيلي كه بر سر نهاده ديگر تا مدتها نخواهم ديد چهره نيكويش كه فرشتگان برين نيز در رشك وي سخن ها گويند مرواريد ها كه از چشمان نيكويش مي چكد مرا مفتخر ميسازند به چنين صداقتي ديرين و اندوهش چنان سنگين است كه دل را به آشوب مي كشاند روشناي مشرق مديون چشمان پر مهر اوست و شرجي زمين تلالو عشق او بر من اشكها خواهم ريخت از براي فاصله ها ابليس از ديدن روشناي چشمش ترسان است كه كور گردد بخاطرم بسپار به هنگام رجعت ات از سرزمين نور اي نيكوترين دوست اي مهربان [لینک ثابت] نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط مجيد | در غروب وهم انگيز خاطره هايم باران چشمانت آرامشي است ديگر چگونه گويم ات از دردي كه سالها گذشت خسته ام،نجاتي خواهم از ديدارت با تو ميتوان راهي پر خاطره پيمود بي تو احساسم رنگي خاكستري بر تن دارد اشكم به هنگام ترك من نديدي ولي دل من در اندوه چشمان ات غرق شد مرا واگذاردي به آسماني ديگر رفتي و جان سپردم در اندوه چشمانت خسته ام،لبانت ببند از شكايت دگر مخوان از آوازهاي دم صبح بهاري خسته ام،ديگر مزن چنگ [لینک ثابت] نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 4:41 قبل از ظهر توسط مجيد | |
|
|

